زندگيِ آليشيا برنسون زندگيِ بينقص و زيبايي به نظر ميرسد. نقاش مشهوری است و با يک عکاسِ مدِ مشهور ازدواج کرده و در خانهاي بزرگ در يکي از بهترين محلاتِ لندن زندگي ميکند. شبي، همسرش گابريل از عکاسي برميگردد و آليشيا پنج تير به صورتِ او شليک ميکند. بعد از آن ديگر حتي يک کلمه حرف نميزند.
«حالا دیگر دفترچه ی خاطرات را قایم می کنم. توی اتاق خواب اضافی، یکی از الوارها شل است. دفترچه را آنجا نگه می دارم و می گذارم زیر چوب های کف تا کسی نبیند. چرا؟ خوب، توی این کاغذها زیادی صادق هستم. خوب نیست دم دست باشند. مدام به این فکر می کنم که گابریل تصادفا دفترچه را ببیند و کنجکاوی به او غلبه کند و خیانت کرده ام. آسیب می بند. نمی توانم چنین چیزی را تحمل کنم.
خدا را شکر که می توانم توی این دفترچه چیزی بنویسم. باعث می شود نزند به سرم. با کسی نمیتوانم حرف بزنم. به کسی اعتماد ندارم» (- از متن کتاب)
_ شایسته ی تشبیه به آثار آگاتا کریستی. (- وال استریت ژورنال)
فروشگاه اینترنتی مسترکتابز