«نور سفید از پنجره افتاد توی صورتم. پرستو صبح ها پرده اتاق را باز می کرد، می گفت:« خورشید باید بیاد توی اتاق آدم تا صبح بشه وگرنه ساعت که فقط ساعته.» چشم هایم را باز کردم، نشسته بود پشت میز توالت، موهایش خیس بود، برگشت، دید دارم نگاهش می کنم، گفت:«...بلند شو، نمی رسیم ها.»
صداها با من بیدار شده بودند... دو سالی می شد که بودند. همه جای خانه... توی هال... زیر سرامیک های آشپزخانه... گفت:«بلند شو...» تا آمدم چیزی بگویم گفت:« ول کن این سر و صداها رو.» کمرم درد می کرد بس که پاهایم را محکم توی سینه ام جمع کرده بودم. گفت:« من آماده ام.»
فروشگاه اینترنتی مسترکتابز