«صدای این کفش های چوبی، که از برخورد با سنگفرش کوچه جیغ می کشید، او را از آن حالت خفتگی و تسلیمی که داشت بیرون آورد...
این صدای بی هنگام ناراحت کننده از چند دقیقه پیش در حالتی میان خواب و بیداری به گوش های بی توجه و بی حساسیتش رسیده بود، اما او قدرت ضبط و درک آن را نداشت. و وقتی آن را این طور ناگهانی درک کرد، مثل این بود که به یک تکان از خواب بیدار شده باشد؛ آن وقت تازه گوش هایش را تیز کرد، سعی کرد صدای این کفش های چوبی را تا آخرین لحظه، تا موقعی که درست دور و خفه نشده است، بشنود...»
فروشگاه اینترنتی مسترکتابز