اگرچه تاکی و میتسوها از این که بدن ها و زندگی هایشان مدام با هم جا به جا میشد گیج شده بودند، اما کم کم واقعیت را پذیرفتند. آن ها تا جایی که می توانستند با شرایط موجود کنار آمدند، گاهی از طریق یادداشت هایی که برای یکدیگر می گذاشتند با هم جروبحث می کردند و گاهی نیز از زندگی یکدیگر لذت می بردند. با وجود این، درست همان موقع که به زندگی جدیدشان عادت کرده بودند، جابه جایی ها ناگهان متوقف شدند...
دختر و پسری که هرگز با یکدیگر آشنا نشده بودند همدیگر را ملاقات کردند. چرخ دنده های سرنوشت شروع به حرکت کردند. تاکی متوجه شد در مدتی که آن ها جا به جا می شدند، ارتباط خاصی بینشان شکل گرفته بود، بنابراین تصمیم گرفت که به دیدن میتسوها برود.
فروشگاه اینترنتی مسترکتابز