تو که پیراهنت نیلگونتر از شب بود
چرا از خواستگارم هزار اسب خواستی
او که جز دل خود هیچ نداشت؟
تا آن سحر که با مرغان هوا رفتی
و دانستم مرا برای خود میخواستی
پس چرا هیچگاه لب نگشودی
که اقتدار در دستهای تو بود و
امید در خیال من؟...
فروشگاه اینترنتی مسترکتابز