«جلاد» تأملی بر رابطۀ انسان با شرّ است. این اثر مَفخر و جاودان نه دربارۀ جنگ، بلکه دربارۀ وقایعی است که پیش از جنگ میآید و دربارۀ جامعهای که جلاد میزاید و با هلهله او را به میدان میفرستد. جلاد در این اثر موجز اما تکاندهنده فقط یک فرد نیست، بلکه آینهای است که نگاه ما را به خود و اطرافیان بازمیگرداند. تبر در دست جلاد است، اما شوق و لذت در چشمان کسانی است که گرداگرد ایستادهاند. تماشاچیانی که از منظرۀ مرگ، شور برمیگیرند و در ژرفای روح و تنشان ”جلادی خاموش“ لانه دارد. در جهانی که نیکی خاموش است و راستی، پیش از آنکه دهان بگشاید، نابود میشود، اهریمن و پلیدی نامی ندارد، چراکه در میان جمع پنهان شده است.
«دیگر توانی در من نمانده است. دیگر نمی توانم ادامه بدهم! بس است دیگر! می شنوی؟
او جتی مرا نمی دید. چشمان گودافتاده اش، چون کویری تهی و متروک، به دوردست خیره مانده بود. آن وقت که وحشتی سهمگین و درماندگی ای تحمل ناپذیر سراسر وجودم را فراگرفت.»
فروشگاه اینترنتی مسترکتابز