هرروز به درگاه خدا دعا می کرد تا به او نیرویی ببخشید که از سقوط و نابودی نجاتش دهد. هرروز با خود عهد می بست که دیگر حتی یک قدم در مسیر او برندارد، دیگر هرگز به او نگاه نکند و تصویرش را برای همیشه از حافظه اش پاک کند. هرروز راه های تازه ای برای رهایی از این شیفتگی به ذهنش می رسید و با تمام توان می کوشید آن ها را به کار ببندد؛ اما همه ی تلاش هایش بی ثمر می ماند.
فروشگاه اینترنتی مسترکتابز