لاشخواران پوستش را کندند، اسکلت شد، خاک شد، با هوا درآمیخت. و جان سیذارتا بازگشت، جان سپرد، پوسید، به خاک بدل شد. سرمستی غمبار چرخه ی زندگی را چشید، همچون شکارچی در عطشی تازه بر شکاف ماند، جایی که چرخه پایان می پذیرفت، آنجا که انتهای ریشه هاست، آنجا که ابدیت بی درد آغاز می شد. حس های خود را می میراند، خاطره خود را می میراند، از من خویش به هزار شکل غریب برون خزید، جانور شد، لاشه شد، چوب شد، آب شد، و هر بار از نو بیدار شد، خورشید یا ماه می درخشید، باز همچنان من بود، در چرخه ی حیات می چرخید، عطش را حس می کرد، بر عطش فائق می شد، عطشی نو حس می کرد.
(-از متن کتاب)
فروشگاه اینترنتی مسترکتابز